بر سربرگ دفتر خاطرات کاهی ام، نامی انگار با خونی بی رنگ شده از ملامت زمان، حک شده، حروفش را به زبانی بیگانه نگاشته اند، از رنگ جنون مستانه تر و از عطر محبت عاشقانه تر!
می بویمش شاید به مشامم آشنا نوازش کند... نوازش رایحه دلفریبش ، حسادت همسایگان احساس را بر انگیخت... شمع الفت را با جرقه ای از یاد دلدار روشن می کنم، دفتر را زیر نور خیره کننده اش، ساکت و بی جنبش نگاه می دارم... حروفش هنوز ناخوانا می نمایند... از خیال روی یار، وضویی می سازم و دستی بر سر و روی ماهش می کشم... یکی یکی لمسش می کنم، چشم بسته می خوانمش ... الماس ها روان می شوند... تو را خیلی زود می یابم نزدیکتر از حرم شعله ، آشنا تر از رایحه کاهی دفتر، قدیمی تر از تمامی ذرات احساسم... می خوانمت بلند ... جوابم می دهی به بلندای آشنایی ات با موسی(ع)... اگر این است حس تلخ نابینایی، هرگز طعم شیرین دیدن را نخواهم خواست، هرگز...

مرا اینجا نیز بخوانید
هر روز که می گذرد و تو نمی آیی، از خودم می پرسم به کدامین امید، انتظار دیدارش را هر لحظه از پنجره نگاه پر گناهت می کشی؟! برایش چه ساخته ای از گلیم و فرش و قالی که زیر قدوم پاکش روان کنی تا از خارهای قلب تیره ات، آزار نبیند؟! چه کرده ای که شامگاهان در تنهایی خویش، او را به مادر مظلومه اش قسم می دهی به دیدارت بیاید؟! کدامین جهنم معصیت را برای لحظه ای خلوت با وجود پاکش ترک گفته ای که آرزو داری از بهشت انس با خوبان چشم بپوشد و با زشتی هایت خلوت کند؟! توشه ات را انگار چند وقتی است بازنگری نکرده ای! آه در بساط نداری که با ناله سودا کنی! خرده اشک های شبانه ات کجا گم شده اند؟! دل شکسته ات خانه چه کسی جز او شده؟! نمکدانش را شکستی تکه پاره های دلش را چه می کنی که از اندوه گناهان بی شمارت خون شده؟! دلش را هر لحظه می شکنی و منتظری که تو را در آغوش مناجاتش جای دهد! به کدام شایستگی نداشته ات می بالی که اینچنین خود را لایق دیدارش می دانی؟! جای زخم های دیروزت هنوز خون می فشاند که خنجر امروز را بر دلش می کوبی. تو را چه شده است که این همه از دلدارت فاصله گرفته ای؟! ولی امرت سال هاست که چشم انتظار دیدن پاک صورت و نیک سیرت توست... چهره از گناه بشوی و دل از خطا بزدای که من دیوانه وار دیدارم آرزوست...
داستان نویس قصه زندگی من! قلمت را از روی نامم برداشته ای و مرا گوشه نادیده هایت رها کردی... جوهرت روی قلبم رنگ پس داده و هر چه می شویمش نمی رود... زیر پایت صفحه ای از احساسم جا مانده است،نگاه کن! ... گیسوان پریشان تنهایی هایم را چندی است شانه نزده ای! ...باخود گمان بردم امروز که دیگر نمی نگاری ام و آه از نهاد بی نهادم برخاست... صفحه های خلوتم را با تو گم کرده ام، ندیدی شان؟! ... دلم برای آن روزهایی که مشتری هایت را جواب می کردی تا ساعت ها پای نوشتنم بنشینی، تنگ شده...
پیشانی بر مهر نگاهت می سایم... دلم را دوباره نقاشی کن...
مرا اینجا نیز بخوانید
پ.ن : حدیثی که در پست پیش نقل کرده بودم چندی بود فکرم را به خودش مشغول کرده بود، ترکیبات متن عربی اش به نظرم عجیب می آمد، خصوصا اینکه از پیامبر گرامی مان(ص) چنین متن بی آهنگ و زشتی از نظر ظاهر سراغ نداشتم و ایشان را از نوشته های زیبا و آهنگینشان می شناختم. دو نفر از دوستان بسیار خوب وبلاگی هم تذکر دادند که احتمالا این حدیث جعلی است. بر آن شدم تا نزد کارشناس علوم قرآن و حدیث بروم تا متن حدیث را بررسی اجمالی ای بنماید، متوجه شدم که متن حتی از لحاظ دستور زبان عربی نیز دارای مشکل است، لذا مطمئن شدم که حدیث جعلی است... ازینکه به این حدیث جعلی رجوعتان دادم عذر می خواهم...
نمی دانم باید عاقلانه هایم را عاشقانه دوست بدارم یا عاشقانه هایم را عاقلانه انتخاب کنم!!!
چشم به راه پلی نشسته ای که پشت سر رفتنم، خرابش کردم! روح لطیفم را میان شخصیت مردانه ام جستجو می کنی! مرا شاعر می نامی که بهانه ای به دستم دهی پا بر عقل بگذارم یا پا از روی دل بردارم! چقدر برایم مقدسی که در تمام لحظه هایم جاری می شوی بی آنکه بدانی و بفهمی... و من با لحظه لحظه حرم نفس های توست که زندگی را استشمام می کنم... چشم به راهم نباش خودم را پیش ازین ها به دست بادبادک تقدیر سپرده ام که سالهاست نخش را گم کرده ام...
عهدی که با جانان بسته ام را نمی دانی چیست و نخواهی دانست...پس بر شکستنش اصرار مکن !
دلم را به این حدیث خوش می کنم روز و شب؛
کسی نیست که برایم بنویسد؛
برای دخترک کبریت فروش دعا کنید که دوباره احیا شود قلبش...
پس به ناچار خودم می گویم که دعایم کنید که طاقتم افزون شود ... دلی برای نوشتن برایم باقی نگذاشته این بازی نانجیب روزگار... دعایم کنید اگر اندکی دلتان همراه من است...دعایم کنید...
شاید هزار سال از دنیا فاصله گرفته ام...
پ.ن : سلاااااااام به همه دوستان خوبم...حالم خوب شده خوب خوب...به لطف دوست جون مهربوووووووووووووووونم...حالم عالیه...ازین بهتر نمیشه... از همتون که برام تو نیایش های بی ریاتون دعا کردین یه دنیا ممنوووووووووووووونم...به زودی میام با همون انرژی گذشته... ممنونتوووووونم
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هر که شود همدمشان
روز اول که سرشتند زگل پیکرشان
سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان
سنگی اندر گلمان بود،همان شد دلمان!
یقین حاصل نکرده ام هنوز،سنگ دل یا مهربان؟! دلسوز یا دگر سوز؟! صبور یا عجول؟!
هر چند که از آینه بی رنگ تر است
از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است
بشکن دل بی نوای ما را ای عشق
این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است
درست وقتی اطمینان می یابی که با عقل اندیشیده ای نه قلب،قلبت هشدار می دهد و نگاهت بارانی می شود و دلت می لرزد... افسوس می خوری که بازهم در نبرد عقل و دل،شکست خورده میدان، تویی... آسمان را التماس نکرده بارانی می یابی همچون دلت... حسرت آفتاب بر ذره های وجودت چیره می شود، نگاه خورشید از روزگارت دریغ می گردد و تو بازهم به دالان تنهایی های خویش فرو می روی و این بار پیمان می بندی که دلت را جز به هواخواهان کویش ، وامدار هیچ احساسی نکنی... آهسته در غربت خویش می گریی و آشکارا الماس می چکانی بی اختیار... پند و اندرز می شنوی و «چشم» می گویی و لبخند می زنی چون همیشه بودنت... خودت را انکار می کنی در خواهش های دوست و تصمیم می گیری همه زندگی را با عینک او ببینی و به دلخوشی هایش، دل خوش کنی گرچه دلی برایت باقی نمی ماند برای خوشی... با قلم احساس وداع می کنی و دست عقل را به دوستی محکم می فشاری تا همیشه هستی ات درین دنیای سرتاسر نیستی...
دوست داشتن را خوب درک کرده ای که همان ذوب شدن در معشوق است و... بی امان ذوب می شوی در پرتو آتشین آرزوهایش...

شب که از نیمه میگذرد، بیقراری های عاشقانه ام شروع می شود. انتظار تمام مدت روزم به پایان می رسد. نگرانم که نکند از قرارمان عقب بمانم می دوم تا به قرار برسم. گاهی هرچه می دوم تو زودتر رفته ای. به پای موعد که می رسم، اگر نبینمت زانو می زنم ، چشمان نالایقم را می بندم تا نمک گیر الماس های تو شوند. دیدی این گربه صفتان چه آسان نمک خورده، نمکدان شکستند؟!! پریشانی شان ، مجازاتی است که شاید کمی از بار گناهشان بکاهد. خودت می دانی این دو عضو کوچک را چقدر دوست می دارم، همین علاقه ام وادارم می کند تا اجازه کج روی شان ندهم. پس بگذار برای دیر رسیدنشان به قرار ، تا صبح غرق عرق شرم بمانند تا شوره زارشان ترک بردارد.
گوش هایم را باز نگه می دارم، تا اگر دوباره موعدی مقرر کردی برای دیدار، نکند از دروازه شنوایی ام عبور کند.
سبزی سجاده ام، سرخی شب را در می نوردد و تا به ماهتاب نیایش پیش می رود، آبی تسبیحم بر تکه خاک هم جوارش جاری می شود تا بیکران های راز و نیاز و تو هنوز هم صدایم نمی زنی... نکند قهر کرده ای ؟ می دانم سنگین جرمم و بد توشه... سبک بارم از احسان و تهی از نیکی...
اسم بزرگت را نمی دانم چیست،پس همه را می خوانم از ابتدا، به آن که رسیدم ، میدانم نشانه اش چیست،سال هاست که این را به من آموخته ای... کم کم صدای پایت را می شنوم از دور دست ها، به سمت من می آیی اما آیا مقصو نیز منم؟!!... دور وبرم شلوغ است، پر از نجواهای شبانه، پاک تر، صادقانه تر، مخلصانه تر، بی ریاتر و جانسوز تر از من... شاید به اینان نظر کرده ای!... با چشمان بسته سعی می کنم سوی نگاهت را بخوانم... طولی نمی کشد که ذوق کودکانه ای از ته دلم می جوشد تا به روی لب های الماس دیده ام می رسد... مرا در آغوش می گیری، گرمای حضورت را لمس می کنم، مرا به خلسه می کشاند این حرم امن آغوشت، تا سپیده عشقبازی می کنیم و تو حتی لحظه ای بدی هایم را به رویم نمی آوری، آنقدر که احساس می کنم ملکت شده ام... به من بال می دهی که پرواز کنم، اما من می بندمشان تا دمی بیشتر در آغوشت بمانم...
مرا اینجا نیز بخوانید
}